
ده تومن دادم به شاطر برای ۹روز ازش نون بگیریم.کاری که طی این دوماه اخیر مرتبا انجام میدادیم.بخش خیلی دوست داشتنی از زندگیم رو ساعت ۱۲شب از دست دادم.چون دوستم داره پیشرفت میکنه توی زندگیش و اون تایم رو دیگه خالی نیست که با هم پقت بگذرونیم.
تاحالا اینجوری نشده بود که رویه زندگیم رو دوست داشته باشم و مجبور به تغییرش بشم.ولی حالا هستم.باید تصمیم بگیرم و روتین بهروزی درست کنم در حالی که از قبلی بشدت خوشم می امد.
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
یک چند وقت پیش یهو بیدار شدم دیدم تنهام.از اون تنهایی ها که همه خوابن هیچکی انلاین نیست ساعت سه صبحه و تو با افکارت توی ارامشی که از استرسه بیداری از اون تنهاییا.دیدم شونه خودم که جا نداره کسی هم تگیه گاهم نیست.مامان اون ور تر چایی میخورد رفتم تگیه دادم بهش دیدم بابا قهره باهام ولی هنوزم برام چیزایی که دوست دارمو میخره.امیرحسین گریه کرد ولی شب به شب قبل خواب میبوستم.میترسم از تکرار صبح بخیر ها و شب بخیرهامون خسته شی.گاهی جای تو فکر میکنم.دیدم بچه که بودم طرد شدم.دیدم هرچقدرم اعتماد به نفسم بهت
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
بعد مدتی سر به این وبلاگ زدم،سه عدد کامنت داشتم.کامنت حتی یک دانه اش هم زیباست.چپستر نخست:دیروز سوسیس بندری خوردیم،دونان داشت وخیارشو.خوردن من را خواب آلود کرده بود و اگر لطف دروغ هایم نبود بر شانه سحر به خواب میرفتم.روزها ساعت چهار چهل دقیقه از خواب بیدار میشوم،ساعت پنچ و ربع حاضر هستم و منتظرم نگار بگوید که حرکت کنم.میرویم دور حوض میدویم او امروز 15 دور دویست که رکورد خود را شکست من نیز نهایت 5 دور میدوم و بقیه اش را راه میروم.صبح هایم بسیار دوستداشتنی است.حالا دوست داشتنی بودنش بخ این معنا نیست که همه اش باب میلم هست ها نه.گاهی اتفاق هایی بدی میوفتد ولی من هر روز میروم چون اتفاق های خوب اش هم کم نیست.دیروز زیر باران گیر کردم و بخ نانوایی پناه بردم این تجربه برایم بسیار قشنگ بود.ناراحت کننداست که اگر شخصیت متفاوتی داشتم ممکن بود بخاطر سرمای هوا یا خیس شدن یا حتی معذب بودن ان تجربه رو بد شمارم .هر روز بیرون هستم و تقریبا نه کتابی میخانم نه فیلمی میبینم نه موزیک جدیدی گوش میدهم هرچه هستم،عکس است و خاطره وادم های جدید است وخنده . البته نه خودم را حس میکنم نه سرم ر فکر کنم اندکی خسته شدم ولی خب هنوزم هم سبک من است و هر که کسی میگوید چقدر بیرونی.فقط خودم را یادم می اید که سال گذشته بارها با خودم تکرار کردم روزی میرسه که از صبح تا شبش رو بیرون میگذرونم وهمین کار رو هم کردم.درسته که هدفی ندارم ولی بیکار نشستم .برچسبها: شهریور
نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ |
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
ده تومن دادم به شاطر برای ۹روز ازش نون بگیریم.کاری که طی این دوماه اخیر مرتبا انجام میدادیم.بخش خیلی دوست داشتنی از زندگیم رو ساعت ۱۲شب از دست دادم.چون دوستم داره پیشرفت میکنه توی زندگیش و اون تایم رو دیگه خالی نیست که با هم پقت بگذرونیم.تاحالا اینجوری نشده بود که رویه زندگیم رو دوست داشته باشم و مجبور به تغییرش بشم.ولی حالا هستم.باید تصمیم بگیرم و روتین جدیدی درست کنم در حالی که از قبلی بشدت خوشم می امد.برچسبها: تغییر
نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲ |
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
عیبی نداره،یکم بیشتر تلاش میکنیم فوقش.
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
چندین تا پست آخر وبلاگم،تیگ ثبت موقت و عدم پخش خورده.این موقع از سال من بلد نیستم حس کنم . فقط پیش میرم.میدوعم،مثل ادمی که زیر بارون بهاری کنار مزارع برنج توی کشور ژاپن میدوعه.نه میبینم و نه حسی دارم.ولی من دورما،خیلی دور.اونقدری که روحم از تنم جداست تا بلاخره حس کنه شاده.ولی خب یک شادی دورغی که بخاطر سر شدن بدنمه.دلم برای پاییز تنگه.برچسبها: روزانه
نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲ |
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
بند دوربینش که دور گردنم بود میتونستم بوی خودشو حس کنم.این روزها سنگینی نگاهش روم بود،احساساتش منو کشونده بود پایین.هنوز در اعماق بسر میبرم.او دیشب زود خوابیده و من دیر اون دیر بیدار میشود و من زود.پس چند ساعتی نفس بیشتر میکشم تا او با احساساتش به سویم سرازیر شود.چرا دوست داشته شدن انقدر غریب و غیر قابل لمس است؟.بهرحال وسط حرف هایش گفت مرا تصور میکند.تن صدایم،قدم،موهایم،گونه هایم.او از لبخندم تعریفی نمیکند.و این بسیار با بقیه افراد فرق دارد.امیدارم نفرین قلب شکسته این پسر بچه من را دنبال نکند و او از من با قلبی باز بگذرد.برچسبها: اولین ها
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ |
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
امروز اهنگ snowman رو گوش میدادم و اندکی دلم برای کامیار وسبک نوشتن زیبایش تنگ شد.برای او مینویسم.امروز با دوستان راهنمایی ام به بیرون رفتم و باز پول باید به حساب دیگران بریزم ازاین کار ذله ام و فردا یاد میگیرم چطور پول واریز کنم و این کار را انجام میدهم.فردا با دوست دوران ابتدایی ام میروم دوچرخه سواری باید نان بیرون بگذارم و او را ساعت ۶ از خواب بیدار کنم البته قبلش باید خودم را خواب منم.امروز با دوستم حرف زدم و او را راضی کردم که دوستی هایمان تغییر کرده و او نباید از اینمه دیگر الویت ما نیست ناراحت شود.این روراست بودنم را دوست دارم.با ماجرا روبرو میشوم بجای فرار کردن.آری دیگر جانم برایت بگوید کتاب کوری را میخوانم،کاش بودی برایم از کتاب و شعر هایت میگفتی.دیر وقت است ،امیدوارم به من سر بزنی.برچسبها: دوست
نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ |
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
حالا تا هرچی میشه نیام به هودم لیبل بچسبونم. ایم فاین.
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
امروز روز قشنگی بود،من هرکار کردم بخوایم خوابم نمیبرد و نهایت دو نیم اینا خوابیدم و صبح هم پنچ برخاستم و صبحونه اماده کردم و خاضر شدم راهی دوچرخه سواری که جدیدا صبح ها میرم.بعد با دوست دوران ابتداییم بود و اونقدر گرم و نزدیک بودیم که انگار نه انگار سالهاست ندیدم همو،کلی حرف زدیم و دو دور دوییدم که برام سخت بود.بعد هم صبحونه خوردیم و برگشتم خونه ، حموم رفتم و لش بودم که عصر با لعیا رفتم.گواهینامه ثبت نام کردم و بعدم در شهر چرخیدیم و رفتیم موچی خوردیم که من
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
یک چیزی پیدا کردم خیلی دوسش دارم. چون دوستش دارم یکم خسیسم ...
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی
برچسب:
نویسنده: الینا مهدوی